تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی

 
خانهايميلآرشيوRss
Search

 
About

موضوع: شنبه پنجم مرداد 1387

 

عاشق، چون در فكر يار باشد، حال خوشی دارد، چهره‏اش آفتابی‏ست، كه چنين احساسي را بايد در کوهستان دل عاشق جستجو کرد كه آن‏جا هرچه هست، طراوت و پاكي و آرامش و سكون دل است.

در برهوت كوير اما غوغايي از حرف‏ها و نقل‏هاي مختلف است كه همه را گرفتار خود كرده، آرامش و سكون دل را يكسره ازبين مي‏برد. عاشق در برهوت كوير،‌ نقل اطرافيان را از نظر گذارنده، با خود نجوا مي‏كند:

پیامت را گرفتم نازنین! که می‏خواهی همه چیز و کس را به چالش بکشانی. حتی مرا که فقط برای دلم می‏نویسم تا زنگار نگیرد و به‏این بهانه، بودنم را حداقل به خودم نشان دهم؛ اما اگر نتوانم پاسخگوی تمامی "چراهایت" باشم، بدان که شقایق را در چشمانم کاشته‏ای!

نوشته بودی که:

"چرا اقتصاددان‏های ما بحث جامعه‏شناسی می‏‏كنند؟ ...... چرا اقتصاددان‏ها، سياست‏های اقتصادی را به چالش نمی‏كشند و بحث‏های بيشتر جامعه‏شناختی می‏كنند؟ جواب مرحوم دكتر عظيمی اين بود كه: ما اقتصادی نداريم كه روی آن بحث كنيم. ساختمانی نيست كه بشود روی آن تغييری ايجاد كرد. نظر شما را هم خواستم بدانم."

جالب است، حداقل کسی بر عاشقي مي‏شورد و نگرش او را به كنكاش مي‏كشاند.

عاشق عمری تلاش مي‏کند تا افکارش را به کسانی‏که گمان مي‏برد، آن‏ها را می‏شناسد و گوشی برای شنیدن دارند، انتقال دهد، اما نه‏تنها گوشی برای شنیدن پیدا نمي‏کند، بلکه ممكن است به بدترین صورت، هتک حرمت و آبرو شده و روحش را آزرده كنند و اگر همچنان می‏نویسد، نه به آن سبب است که آرزو دارد تا بشنوند. نه! اصلاً این‏طور نیست که می‏داند هنوز گوشی برای شنیدن یافت نمی‏شود، پس مي‏نويسد تنها براي عشق و رضاي خاطر او كه به تجربه دريافته است، بزرگترين سعادتي است كه ممكن است نصيب كسي در عالم دنيا شود.

عاشق اکثراً در خواب می‏بیند که از گذرگاه کوهستانی سخت بالا می‏رود، از سربالائی‏ها و شیب‏های خطرناک عبور کرده، به صخره‏ای آویزان است، اما ایمن عبور می‏کند.

مناظر بسیار زیبای کوهستانی اطراف در خواب، دلش را محصور ‏کرده و درختان بلندی که بر حاشیه و دامنه‏های کوه‏ها و تپه‏ها صدها سال است که خودنمائی می‏کنند، سختی راه را پس می‏زنند و خنکی دل‏نوازی، روحش را آرامش می‏دهد.

سپس به "جاده" می‏رسد و با سرعتی سرسام‏آور قصد عبور از آن‏را دارد، اما هم‏زمان، آرامش جاده، شوق ادامة مسیر را برایش مهیا کرده و با سرعت، او را با خود به مقصدی تعیین‏شده می‏برد.

جاده، آغوش گرمش را بدون منّت برایش می‏گشاید و او را که منتظر است؛ در دامن پراز مهرش جای می‏دهد تا احساس آرامش و امنیت کند.

وقتی ماشین از میخ‏هائی که وسط جاده فرو کرده‏اند، می‏گذرد، عاشق با تمامی وجود احساس می‏کند که حواس جاده به‏هم می‏ریزد و دلش را به درد می‏آورد.

در رؤیاهای عاشق، جاده آنقدر طولانی است که گوئی هیچ‏گاه نمی‏خواهد تمام شود و چشمانش قادر به دیدن پایان آن نیستند؛ حس می‏کند که امتداد آن به آسمان می‏رسد.

تنها جاده حال و هوای عاشق را می‏داند و سینه‏اش را برای راحتی و امنیت ‏او، تختی روان کرده است و او، شاید بدون درک واقعی احساسی که جاده برایش تدارک دیده، از روی سینه‏اش می‏گذرد و بدون آن‏که حتی یک لحظه سرش را به عقب برگرداند و از او تشکر و خداحافظی کند، جاده را در مقصد خود ترک کرده، درحالی‏که دلِ جاده هم‏چنان برایش شور می‏زند.

دلش شور می‏زند تا عاشق حرفی نزند و کلمه‏ای ننویسد تا دیگربار، سبب گرفتاریش به دست‏ "جباران حقير" شود.

اوضاع فریبنده‏ای است نازنین. اقتصاددان باید جامعه‏شناس که نه، چون آن‏جا هم ویرانه است، شاید "عارف" شود تا افکارش را عیان سازد، چراکه در خانة ویرانة اقتصاد، محلی برای نشستن نیست تا فرصت تأمل و تفکر فراهم آید؛

پس باید در خانة دل نشست و از آن‏جا اوضاع را نظاره کرد.

مضحک است نازنین که اقتصاددان، کتاب و مقاله برای "نان" یا "ارتقای علمی" بنویسد، کاری که اگر متفکران سایر رشته‏ها مرتکب ‏آن شوند، خانة آن‏ها نیز ویران خواهد شد.

"لئونارد سیلک" از قول "فون میزز" اقتصاددان اتریشی می‏گوید:

"درست است که من اقتصاددان‏ام، ولی هیچ‏کس نه به توصیه‏های من عمل کرد و نه به هشدارهایم توجه نمود."

یاد سخن نغز "لنین" می‏افتم که می‏گفت:

"به من بگویید اقتصاددان چه می‏گوید، تا عکس آن عمل کنم!"

این‏گونه است که این‏همه کتاب و مقالة اقتصادی، گره‏ای از کلاف کور اقتصاد باز نمی‏کنند، چون برای حضور دل و خاطر عشق نوشته نشده‏اند، که اگر نوشته شوند، آشوب‏ها به‏دنبال دارند و خاطرها تیره می‏کنند و باید در پای میز محاکمه، حرفی و دفاعی برای همان جبار حقير داشته باشی که "تهمت‏های" رنگارنگ بر پیشانی می‏زند تا تو، با دفاع از حیثیت و آبرویت، دیگر فرصت تأمل و اندیشیدن نداشته باشی یا اندیشه را در پستوی ذهنت پنهان کنی.

اوضاع فریبنده‏ای است نازنین؛

وقتی می‏بینی گروهی بر ارزش‏های دینی‏ات سوار شده‏اند تا خود، اقتصاد بهتری داشته باشند و مردمی با مشت‏های گره‏کرده در میادین و خیابان‏ها، حتی نمی‏دانند "حق مسلم‏شان" چیست!

یاد سرودة زنده یاد احمد شاملو مي‏افتيم که به زیبایی می‏گفت:

"در این بن‏بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می‏دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می‏کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد."

*

این روزها به‏جز جاده آن‏هم تنها در رؤیاهایت، چه کسی را داری که دلش برایت شور بزند؟

عاشق زیباترین قصیده‏هایش را در رؤیاهایش می‏سراید و اگر هم توان نوشتن داشته باشد، صفحات کاغذ را با بخشی از آن‏ها، مکدر كرده و می‏داند کمتر کسی یافت می‏شود که چنین نوشته‏های خسته‏کننده و برای بعضی‏ها ملال‏آور را تا به انتها و با دقت بخواند و دلش برایش شور بزند!

اوضاع فریبنده‏ای است نازنین؛

اگر می‏شنیدی که معاویه، "نماز جمعه" را چهارشنبه ادا می‏کرد، شاید تعجب می‏کردی اما انتظارش را داشتی که سیاسی باید نان را به مصلحت خویش بپزد و بخوراند، حکایتی است از بسیاری از تأملات و تدابیر حاکمیت در روابط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و البته این قصه‏ای طولانی است که تا هست، اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین.

*

اوضاع همچنان فريبنده است، نازنين!

وقتي از مرز عشق مي‏گذري،

آن‏روز، بهترین روز خداست، هوای تازه می‏خواهي

*

اوضاع همچنان فريبنده است، نازنين!

عاشقانه‏ترین سرودها را بخوان، بی‏نفرت

                  با سرزندگی؛

عشق پرکشیده با بالهایی از نور، بر دل

                  با دیوانگی؛

آسمان دل‏ رنگین کمان عشق شده، در ساحل یار     

                  با دلباختگی؛

پنجرة ایثار بازشده بر چهرة دشت، در بوسة خون 

                  با مردانگی؛

روح گمگشته به خانه بازآمده، با سرور و شیدایی

                  با شیفتگی؛

دولت عشق ارزانی‏ دوست شده، در نگاه ماه

                  با فرزانگی؛

آیین عشق لبریز ‏شده از مهر الهی، زندگی زیباست

                  با دلدادگی؛

لبخند را هدیة خانة دوست بايد کرد، بی‏منت

                  با افتادگی.

*

هر روز، زیباترین روز خداست، آهنگ خفتن نمی‏سرایي

وقتي با فقر هم‏نوا مي‏شوي،

اوضاع همچنان فريبنده است، نازنين!

*

هر روز براي عاشق، زيباترين روز خداست؛

او مي‏خواهد در آن روز، تمرين ايستادگي كند؛

آهنگ رفتن را با نواي مورد پسند معشوق به صدا درآورده؛

بربط‏هاي محزون را شاداب كند.

سفري پر از سيلان و تلاطم،

كه اگر ياد يار نباشد؛

رهرو خود را بي‏پنها و تنها در برهوت كوير يافته؛

حركتش متوقف شده؛

توان ايستادگي و مقاومت از دست داده؛

و سرانجام، جبار حقير پيروز خواهد شد.

عاشق اما مي‏ايستد و مي‏تازد و به مبارزه ادامه داده تا ميدان از دست ندهد،‌ نشاني و راه گم نكرده و بر تارك زمين و زمان ماندگار بماند.

ماندگاري عاشق به ايستادگي او در تمامي شرايط و اوقات زندگي بستگي دارد؛ يعني او مي‏داند كسي كه فقر و عشق را مي‏شناسد، بايد توان ايستادگي داشته باشد؛‌ درغيراين‏صورت نيازمند است و به پرستش الهه‏ها مشغول.

ماندگاري عاشق به ايستادگي او در تمامي شرايط و اوقات زندگي بستگي دارد؛

يعني او مي‏داند كسي كه فقر و عشق را مي‏شناسد، بايد توان ايستادگي داشته باشد؛‌

درغيراين‏صورت نيازمند است و به پرستش الهه‏ها مشغول.

عاشق بايد بتواند در سخت‏ترين شرايط زندگي كه جباران حقير احاطه‏اش مي‏كنند، ايستادگي كرده، اميد و توكل خود را به يار از دست ندهد.

اگر دلِ آشفته‏اي پيدا مي‏كند،

با ياد يار التيام داده،

آرامش و امنيت خود را در دامان يار جستجو كرده،‌

بي‏نيازي نسبت به غير را از دست ندهد.

كوچك‏ترين غفلت در برهوت كوير، برابر است با گرفتارشدن در چنبرة الهه‏هاي وسوسه‏گر كه هر لحظه مترصد گرفتاركردن عاشق‏اند؛

حديث تلخي كه اكثر انسان‏ها گرفتار آنند و عمري مي‏گذرد اما هرگز از خواب غفلت بيدار نخواهند شد.

كسي‏كه گرفتار الهه‏هاي دنيا مي‏شود،

تاب و توان ايستادگي از كف داده،

نيازمند به دنيا و ظواهر آن شده،

در خانة بيگانه مأوا مي‏گزيند. خانه‏اي كه از بيت عنكبوت سست‏تر است و هرلحظه، آمادة فروپاشي است.

دنياي سرخوشي كه مي‏تواند به ناگاه با يك مريضي يا ورشكستگي يا ازدست‏دادن آبرو يا ازدست‏دادن عزيزي يا غفلت و لغزشي يا..... توأم شود؛

آن‏گاه سقف و بناي خانه آن‏چنان بر سر ساكنينش فرو مي‏ريزد كه كسي را امان و نجاتي نخواهد بود.

خانة‌ دوست اما امن و ايمن و مجكم و استوار است؛

كسي را در آن‏جا گزندي نمي‏رسد؛

و ناخوشي و افسردگي و گرفتاري و.... به سراغ اهالي نمي‏آيد.

*

مدعي خواست بداند

خانة دوست كجاست؟

خانة‌ فقر كجاست؟

خانة عشق كجاست؟

دست غيب آمد و سينه را محرم كرد

سينه كه محرم شد

لبخند يار بر آيينة‌ دل افتاد

مدعي عاشق شد

خواب چشمانش شكست

كل عالم خانه دوست بشد

كل عالم خانه فقر بشد

كل عالم خانه عشق بشد.

 

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: سه شنبه یکم مرداد 1387

 

بر صفحة دل،‌ زيباترين واژه‏هاي عشق و توكل را با اميد به فرداي زيبا نوشته و خاطرات ديروز را در دفترچة خاطرات ذهن، ره‏توشة پرواز افكار به‏سوي دنيايي روشن و سراسر از عشق و بالندگي و آزادگي كرده تا مسير سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود.

براي "رفتن" بايد "ايستاد" تا جلوه‏هاي نور در دوردست‏ها نمايان شده،‌ امواج اشراق و دانايي در شبستان قلب هويدا شوند.

"ايستادگي" رمز پرواز است به‏سوي اميد و آرزوهاي بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر.

*

"مي‌برم منزل به منزل چوب ‌دار خويش را‏

تا كجا پايان برم آغاز كار خويش را

در طريق عاشقي مردن نخستين منزل است

مي‌برد بر دوش خود، حلاج دار خويش را"- حسين اسرافيلي

"بودن" بدون "مبارزه"،‌ پوچي و تباهي در كوير زندگي است و رمز حيات جاويد در مبارزه‏اي مستمر و پايدار نهفته كه "ايستاده"، آن‏را معني مي‏بخشد؛

"ايستاده‏اي" كه سراسر وجودش را مبارزه‏اي شيرين و دلچسب براي رسيدن به اهداف متعالي پر كرده و لحظه لحظة هستي‏اش را معني مي‏بخشد.

ايستادگي، خصلت مبارزان است و زيبايي حركتشان؛ تا زمين زير پايشان افتخار كند و آسمان بالاي سرشان بر نگاه‏كردن به آن‏ها مغرور شود.

*

"نه ابرهاي خدا را سنگ زده‌ام

نه پا بر خواب فرشته‌اي نهاده‌ام

تنها

جهان را به تماشاي گ‍ُلي برده‌ام

كه از هيچ توفاني

خم بر ابرو نمي‌آورد"- مجيد زماني اصل

ايستاده، در بوستان گلي كه تربيت كرده و سراسر زندگيش را دربرمي‏گيرد؛‌ غنچة اميد و آرزو مي‏چيند؛

درس مقاومت و صبر مي‏دهد؛

مبارزه را با زيباترين واژه‏هاي دلدادگي مي‏سرايد؛

و سپس محصول باغش را بر سر و روي زمان مي‏پاشد تا ايستادگي و مبارزه و حركت فراگير شده،‌ گل رخسار كائنات عطرآگين شود.

*

"نان رفته

فشنگ رفته

براي پركردن تفنگ‏هاشان

فقط دل مانده

محصور زمين و دريا

به سال‏ها و سال‏ها

همه گرسنه

و همه از پا افتاده

اما هيچ‌يك تن به مرگ نداده"- يانيس ريتسوس،‌ شاعر يوناني

ايستاده، پرچم سبز حركت را در سرزمين سكون و افسردگي به اهتزاز درآورده و از عالم و هرچه درآنست، عنصر مبارزاتي ساخته و پيشاپيش به‏سوي قلة توانايي و خواستن، پروازي بلند مي‏كند؛

پروازي كه وسوسة ماندن را پوچ انگاشته، آشتي پرنده و پرواز را در دشت سبز اميد با نور توكل و نيايش، با سرپنجة‌ بي‏تابي و شيدايي به‏تصوير مي‏كشد.

*

"من او را شناختم

سال‏ها با او سر كردم

با ذات زرين و سنگي او

در پاراگوئه پدر و مادر خويش را ترك گفت

پسرانش، عموزاده‌‌هايش

نو دامادهايش

خانه‌اش، مرغانش

و كتاب‏هاي نيمه‌باز را

گزمگان گرفتندش

و آن‌قدر زدندش

تا خون بالا آورد

در سرزمين فرانسه

در دانمارك

در اسپانيا

در ايتاليا"- پابلو نرودا؛ شاعر نام‌آور شيليايي

ايستاده،‌ قفس تن را درنورديده،‌ هواي پاك آزادگي را در پرتو صورت مبارز تابانده،‌ ميوة ظفر را در كام مي‏ريزد.

ايستاده، ايستاده مي‏زيد و ايستاده مي‏ميرد.

*

1  

آنك ايستاه‏ام "تا" با گل شقايق در دل،

قامت بلند يار را سبز در سبزينه زنم

آنك ايستاده‏ام "بر" پيشاني ماه،

تا بر چشم وسوسه‏گر خورشيد بوسه زنم

آنك ايستاده‏ام "پا" در ركاب اميد،‌

فردا را زشوق دويدن و پرواز، فرياد زنم

2

آنك ايستاده‏ام تا شهرة آفاق شوم بر صليب شكستة عمر

آنك ايستاده‏ام بر معصوميت مسيح ز جور يهودا،‌ نرد عشق زنم

آنك ايستاده‏ام پا بر برگ سپهر،‌ دل در ميان صدف،‌ عقل بر فسانه زنم

3

آنك ايستاده‏ام تا تيغ زنم بر پردة‌ سياهي شب،‌ صبح را بيرون كشم

آنك ايستاده‏ام بر چهرة‌ وجود، در سرزمين وحشت،‌ شب را به پايان برم

آنك ايستاده‏ام پا زير خروارهاي زمان،‌ خسته از تهي،‌ فكر عاشقانه زنم

4

آنك ايستاده‏ام تا دوستي را چاره كنم در سرزمين سبز

آنك ايستاده‏ام بر ناموس آشتي، در صحنة نبرد

آنك ايستاده‏ام پا در سراي محبت، در آغوش سحر،‌ سر بر زمانه زنم

5

آنك ايستاده‏ام تا ترس خشك شود در سفالينة چشم

آنك ايستاده‏ام بر رؤياي غريب يك مرد

آنك ايستاده‏ام پا بر شكافت ظلمت يك حرف،‌ شعر عارفانه زنم

6

آنك ايستاده‏ام تا نور، صفحة دل را بشكافد

آنك ايستاده‏ام بر رگباري از باران انديشه در مشت

آنك ايستاده‏ام پا بر ستيغ دانايي و اشراق،‌ عقل را تازيانه زنم

7

آنك ايستاده‏ام تا بيابم و ببينم و بسوزم

آنك ايستاده‏ام بر بلنداي صخرة‌ وجود؛ بر چشم خورشيد و سجود

آنك ايستاده‏ام پا در هواي فراموشي و رفتن،‌ شوق را بهانه زنم

*

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت شهر عشق،

"تا بر پا" كنم شهر اساطير عشق و اميد را.

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت اقليم،

"تا بر پا" كنم دشت سجادة سجود را.

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت پيكر يار،‌

"تا بر پا" كنم خيمة‌ فردا را.

*

عاشقي كه ايستادگي بياموزد، در مقابل سختي‏ها و پرخاش‏گري، كلك فرو نمي‏بندد و

مي‏نويسد تا بشوراند؛‌

 مي‏شوراند تا بسوزاند؛

مي‏سوزاند تا آگاهي بخشد؛

و آگاهي مي‏بخشد تا بيدار كند چشم‏هاي خفته و درمان كند تن‏هاي خسته و افسرده و نالان و پريشان را.

*

"تو چرا مي‌جنگي؟
‌پسرم‌ مي‌پرسد:
من‌ تفنگم‌ بر دوش‌
كولبارم‌ بر پشت‌
بند پوتينم‌ را محكم‌ مي‌بندم.
مادرم‌
آب‌ و آيينه‌ و قرآن‌ در دست‌
‌روشني‌ در دل‌ من‌ مي‌بارد.
پسرم‌ بار دگر مي‌پرسد:
تو چرا مي‌جنگي!
با تمام‌ دل‌ خود مي‏گويم:
تا چراغ‌ از تو نگيرد دشمن"- محمدرضا عبدالملكيان

دل عاشق اما در آرزوي آنست كه شرح احوالاتش مرحمي باشند بر زخم‏هاي كهنه،‌ پس خاموشي را برازندة خود ندانسته و حتي اگر هم رنجور شود، مي‏نالد و مي‏گويد تا عشق را هميشه و همه‏جا، هم‏نفس و هم‏يار باشد.

او با نوشتن مي‏خواهد به هوشياري و بيداري رسيده،‌ گرد شب و تاريكي را از چهره‏اش پاك كرده، صبح و روشنايي را در آغوش بگيرد.

*

".......
من‌ اما،
چشم‌هايم‌ خفته‌ در خواب‌ گرانباري‌
دريغا صبح‌ هشياري‌
دريغا روز بيداري"- حميد مصدق

آري، به‏درستي كه،

ايستاده،

ايستاده مي‏زيد

و

ايستاده مي‏ميرد.

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

All Rights Reserved by DR. Rahimi boroujerdi© کلیه حقوق محفوظ است. هرگونه نقل و استفاده از مطالب این صفحات، تنها با ذکر کامل "منبع" همراه با نام نویسنده: دکتر علیرضا رحیمی بروجردی، مجاز خواهد بود Ferdoss